تبليغاتX

Top Blog
مسابقه وبلاگ برتر ماه

از همه جای دنیا!!!!


از همه جای دنیا!!!!

خيله خب دیگه گریه نکن، هر چی تو بگی. من فردا اسب خوشبختی را زین می کنم و برای همراه بردن تو به خونه تون میام، تو آماده ای که همراه من به روستای دور افتاده توی شمال بیای؟



ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 11:52 توسط دختری با موهای مشکی|
اینکه پر واضحه، ببینم تو شام اون شبمون رو یادته؟ یواشکی توی تالار.

هر دو به هیجان آمده بودیم. از به یاد آوردن مخفی کاری های آن شب که هنوز هم به صورت یک راز در دل هایمان مانده بود، بلندبلند می خندیدیم..


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 20:21 توسط دختری با موهای مشکی|

ناگهان سهراب که پشت دیوار پریده بود در را بازكرد و چشم هایش را چپ كرد. در آن كوچه خلوت صدای خنده ام در تمام فضا پیچیده بود. با مهربانی دستش را روی دهانم گذاشت و گفت :...



ادامه داستان در ادامه مطلب...




ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 17:8 توسط دختری با موهای مشکی|

من که نمی دونم چه لطفی درحق تو کردم اما از این که می بینم این قدر تونستم تو رو خوشحال کنم، من هم خوشحالم. به همه سلام برسون ، به سهراب هم بگو برایش دعا می کنم، می دونم که شاید دیگه خوب نشه اما ازخدا می خوام توی مدتی که زنده و سرپاست به چیزهایی که دلش می خواد برسه، از خدا می خوام که اگر قراره بره با عزت بمیره. ...



ادامه داستان در ادامه مطلب...



ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 11:10 توسط دختری با موهای مشکی|
زن دایی رنگ از چهره اش پرید، بادست به صورتش زد وگفت:

_ خدا مرگم بده مگه عقلتو از دست دادی پسر؟ خدا همچین روزی رو نیاره... می خوای توی فامیل چو بیندازی داری می میری؟ بعد چی؟ بعدکه ببینند سرو مر وگنده داری زندگی می کنی، نمیگن چرا به ما دروغ گفتید؟ نمیگن چرا با احساسات ما بازی کردید؟...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 14:24 توسط دختری با موهای مشکی|
_ماریا کجاست؟... پیداش نیست؟


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 16:50 توسط دختری با موهای مشکی|
_چه جوریشو صبرکن تا پدرم بیاد.کاری می کنیم که نه دیگ بسوزه و نه ته دیگ.

فکرمی کنم حدود یک ساعت بعد بودکه دایی یوسف با چهره ماتم زده اش وارد اتاق شد...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:33 توسط دختری با موهای مشکی|

قبل از آنکه من فرصت تکان خوردن را پیدا کنم مادرم ازاتاق خارج شده بود. در راهرو بیمارستان گریه کنان پیش می رفت...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:7 توسط دختری با موهای مشکی|
_ الان نمی تونم چیزی بهت بگم ، اما شاید يه روزی از خودم و این دستمال برات گفتم.

من هم دیگر چیزی نپرسیدم. چند دقیقه بعد دایی یوسف با بستنی هایی که در دست داشت وارد اتاق شد: ...



ادامه داستان در ادامه مطلب...



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:35 توسط دختری با موهای مشکی|

او برخاست وبا هم به اتاق بازگشتیم.کمی بعد پرستار آمد وازماخواست که اتاق را ترک کنیم و بیمار را تنها بگذاریم. دایی گفت که پیشش می ماند و بقیه با سهراب خداحاقظی کردند...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:49 توسط دختری با موهای مشکی|

خش خشي از پشت سرم شنيدم. برگشتم اما کسي را نديدم. فکرکردم شايد گربه اي،کلاغي يا جانوري بوده و زياد اهميت ندادم...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 22:52 توسط دختری با موهای مشکی|

چقدر این پسر مهربان و دلسوز بود. او حتی از سهراب هم به من نزدیک تر و بیشتر به فکر من بود. حق با او بود و به ناچار دوباره به سالن برگشتم...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 23:8 توسط دختری با موهای مشکی|

کمی دیگر کنارم نشست و بعد رفت. آنها را دیدم که همه حلقه زده بودند و باهم خارجی می رقصیدند...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 15:13 توسط دختری با موهای مشکی|

ازدحام و سر و صدا به حدی بود که کسی صدایش را نشنید. خودم هم نمی دانم در آن موقع چه شکلی شده بودم اما این را خوب می دانستم که هرلحظه ممکن بود اشک از چشمانم جاری شود...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 11:6 توسط دختری با موهای مشکی|

_ آقا ایمان مواظب خواهرم باشید. می خوام وقتی دوباره می بینمش لپاش حسابی تپل شده باشد...



ادامه داستان در ادامه مطلب...



ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 17:40 توسط دختری با موهای مشکی|

قرار بود آن شب آقاجون ومادر، خانه عروس بمانند اما آقاجون که نمی خواست من در خانه تنها باشم، نیم ساعت بعد ازمن به خانه آمد...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 19:18 توسط دختری با موهای مشکی|

همان طور که گوشه ای ایستاده بودم وبه فعالیت دیگران می نگریستم،در بازشد وکسی داخل آمد:...



ادامه داستان در ادامه مطلب...



ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 20:9 توسط دختری با موهای مشکی|

ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 9:56 توسط دختری با موهای مشکی|

استاد فتحی از طرف دانشگاهی در ایتالیا برای گذراندن یک دوره شش ماهه برای اخذ مدرک دکترا پذیرش گرفته و ژاله برای این موفقیت همسرش مهمانی کوچکی ترتیب داده بود...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 13:50 توسط دختری با موهای مشکی|

سـوتـــی زیـرنـویـــس فـارســـی!!!(خنده دار)

ادامه عکس ها در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 17:47 توسط دختری با موهای مشکی|