از همه جای دنیا!!!!
ادامه داستان در ادامه مطلب...
ناگهان سهراب که پشت دیوار پریده بود در را بازكرد و چشم هایش را چپ كرد. در آن كوچه خلوت صدای خنده ام در
تمام فضا پیچیده بود. با مهربانی دستش را روی دهانم گذاشت و گفت :... ادامه داستان در ادامه مطلب...
من که نمی دونم چه لطفی درحق تو کردم اما از این که می بینم این قدر تونستم تو رو خوشحال کنم،
من هم خوشحالم. به همه سلام برسون ، به سهراب هم بگو برایش دعا می کنم، می دونم که شاید دیگه خوب نشه اما
ازخدا می خوام توی مدتی که زنده و سرپاست به چیزهایی که دلش می خواد برسه، از
خدا می خوام که اگر قراره بره با عزت بمیره. ... ادامه داستان در ادامه مطلب...
_ خدا مرگم بده مگه عقلتو از دست دادی پسر؟ خدا همچین روزی رو نیاره... می خوای
توی فامیل چو بیندازی داری می میری؟ بعد چی؟ بعدکه ببینند سرو مر وگنده داری زندگی
می کنی، نمیگن چرا به ما دروغ گفتید؟ نمیگن چرا با احساسات ما بازی کردید؟... ادامه داستان در ادامه مطلب...
فکرمی کنم حدود یک ساعت بعد بودکه دایی یوسف با چهره ماتم زده اش وارد اتاق
شد... ادامه داستان در ادامه مطلب...
قبل از آنکه من فرصت تکان خوردن را پیدا کنم مادرم ازاتاق خارج شده بود. در راهرو
بیمارستان گریه کنان پیش می رفت... ادامه داستان در ادامه مطلب...
من هم دیگر چیزی نپرسیدم. چند دقیقه بعد دایی یوسف با بستنی هایی که در دست داشت وارد اتاق شد: ... ادامه داستان در ادامه مطلب...
او برخاست وبا هم به اتاق بازگشتیم.کمی بعد پرستار آمد وازماخواست که اتاق را ترک کنیم و بیمار را تنها
بگذاریم. دایی گفت که پیشش می ماند و بقیه با سهراب خداحاقظی کردند... ادامه داستان در ادامه مطلب...
خش خشي از پشت سرم شنيدم. برگشتم اما کسي را نديدم. فکرکردم شايد گربه اي،کلاغي يا جانوري بوده و
زياد اهميت ندادم... ادامه داستان در ادامه مطلب...
چقدر این پسر مهربان و دلسوز بود. او حتی از سهراب هم به من نزدیک تر و بیشتر به فکر من
بود. حق با او بود و به ناچار دوباره به سالن برگشتم... ادامه داستان در ادامه مطلب...
کمی دیگر کنارم نشست و بعد رفت. آنها را دیدم که همه حلقه زده بودند و باهم خارجی می رقصیدند... ادامه داستان در ادامه مطلب...
ازدحام و سر و صدا به حدی بود که کسی صدایش را نشنید. خودم هم نمی دانم در آن موقع چه شکلی
شده بودم اما این را خوب می دانستم که هرلحظه ممکن بود اشک از چشمانم جاری شود... ادامه داستان در ادامه مطلب...
_ آقا ایمان مواظب خواهرم باشید.
می خوام وقتی دوباره می بینمش لپاش حسابی تپل شده باشد... ادامه داستان در ادامه مطلب...
قرار بود آن شب آقاجون ومادر، خانه عروس بمانند اما آقاجون که نمی خواست من در خانه تنها
باشم، نیم ساعت بعد ازمن به خانه آمد... ادامه داستان در ادامه مطلب...
همان طور که گوشه ای
ایستاده بودم وبه فعالیت دیگران می نگریستم،در بازشد وکسی داخل آمد:... ادامه داستان در ادامه مطلب...
استاد فتحی از طرف دانشگاهی در ایتالیا برای گذراندن یک دوره شش ماهه برای اخذ مدرک دکترا پذیرش گرفته و
ژاله برای این موفقیت همسرش مهمانی کوچکی ترتیب داده بود... ادامه داستان در ادامه مطلب...
ادامه مطلب

ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب

ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب



